ادبیات و فلسفهکتاب

عطار _ تذکره الاولیا

ادبیات و فلسفه کتاب

کتابی است مشتمل بر شرح احوال و اندیشه ها وسخنان بزرگان طیقت تصوف در هفتادو دو باب از زبان عطار نقل قول میکنیم

گفته بودیم که اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت . این کتاب شرح اولیاست که بعد از ایشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است . و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکی اند چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نبینی که قومی که مذهب او دارند مذهب دوازده امام دارند یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی , اگر تنها صفت او گویم به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف بکمال بود و قدوه جمله مشایخ بود و اعتماد همه بر وی بود , مقتدای مطلق بود , هم الهیان را شیخ بود , و هم محمدیان را امام , و هم اهل ذوق را پیشرو , و هم اهل عشق را پیشوا ………

به سبب مشهور بودن و زندگانی جالب حلاج چند خطی از کتاب مذکور در شرح حال حلاج برای نمونه در اینجا ذکر میکنیم و خواننده فهیم و مشتاق را به اصل کتاب حوالت دهیم که برای مشتاقان عرفان خواندن کامل کتاب حلاوتی دیگر است.

ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز

آن قتیل الله فی سبیل الله آن شیر بیشه تحقیق آن شجاع صفدر صدیق آن غرقه دریای مواج حسین منصور حلاج رحمهٌ الله علیه.

بخوانید  هم سرایی شعر و معماری - قسمت اول

و او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انبار پنبه برگذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.

پرسیدند که طریق به خدای چگونه است ؟ گفت دو قدم است و رسیدی یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی اینک رسیدی به مولی.

و گفت : توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولی تر به خوردن از خود, نخورد .

و گفت : زبان گویا هلاک دلهای خموش است .

نقل است که پرسیدند از صبر , گفت: آن است که دست و پای برند و از دار آویزند.و عجب که این همه با او کردند.

نقل است که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند: میگویی که من حقم این نماز که را میکنی؟ گفت : ما دانیم قدر ما

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که: عشق چیست ؟ گفت :امروز بینی ,و فردا بینی , و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند ” یعنی عشق این است .

چون به زیر دارش بردند – به باب الطاق – قبله بر زد و پای بر نربان نهاد.گفتند حال چیست؟ گفت :” معراج مردان سر دار است 

آمرزیده باد که چون بخواند کاتب را به فاتحه یاد کند.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده + هجده =

همچنین ببینید

بستن
بستن
بستن